ویبوکیا

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستان روتراس
 
داستان – همسایه دیوار – مجله خانواده سبز
https://www.ksabz.net/entertainment-ksabz/…/10079-hamsayeh.htm…
Translate this page
Aug 2, 2017 – دلتنگي براي گل‌ها رو هم، نوشيدن يك فنجان چاي تو تراس خانه كه از گياه‌هاي تزئيني پر بود، برطرف مي‌كرد. پس از يه مدت، كم كم دل مادر براي عصرهايي كه با همسايه‌ها تا سر كوچه قدم مي‌زد تنگ مي‌شد. همسايه‌هاي اين خونه، آدم‌هاي پر مشغله‌اي بودند كه علاقه‌اي به تقسيم كردن اوقات فراغت‌شان با ديگران نداشتند. اما من، از اين پديده مدرن …
داستان‌های بدون دکوپاژ: – Google Books Result
https://books.google.com/books?isbn=1909641057 – Translate this page
مانیا اکبری
لحظه آخر نتوانستم طاقت بياورم، در تراس رو به حياط را باز كردم وتو آمدى سمت تراس. قبل از رسيدن يدرم به حياط، سريع شماره منزل جديد را كفتى ودورشدى. قرار كذاشتيم منزل دوستت. ديكر مرد بزرك وكاملى شده بودى. أشكهايمراليسيدى با زبانت، لبهايم راهــمهمين طور. دستمرا فشردى. وقلت داشتيم، أما تو به نظر خيلى نجيب مى آمدى ونمى دائـم جرا …
زن که باشی…/سمیه سیدیان – کافه داستان
www.cafedastan.com › داستان
Translate this page
Jul 17, 2016 – وقت آَشپزی، بیرون را که نگاه می‌کردم، مرد را می‌دیدم که روی صندلی‌اش توی تراس نشسته و کتاب می‌خواند. نمی‌دانستم چه کتابی. … هنوز داستانی ننوشته بودم. خم شدم. … -بیا تو! تا سه طبقه را بالا بیاید، استکان‌های نصفه چای را که افشین و باران هول هول چند لقمه خورده‌اند توی ظرف‌شویی گذاشتم. کتری می‌جوشید. خاموشش کردم.
میهن دوم: سام مامور PET – Google Books Result
https://books.google.com/books?isbn=1780836376 – Translate this page
اسدالله علیمحمدی – 2018 – ‎Fiction
داستان سفرم را که خیلی هم مفصلی بود برایش گفتم. نگاهی از سر تحسین به من کرد و گفت: باید به خاطر این همه شجاعت ملکه به تو مدال افتخار بده. خندیدم و گفتم: یادت باشه مهمترین چیز عملیات ۱۱ سپتامبره. … قهوه ام را برداشتم و در حالی که تلفنی حرف می زدیم روی تراس رفتم. لیان، آنجا بود. برای هم دست تکان دادیم و بوسه فرستادیم.
داستان / خانه شنی – به دخت
behdokht.ir › ادبیات › داستان / خانه شنی
Translate this page
Apr 11, 2018 – روپوش نمدارش را انداخت در سبد رخت چرک های توی تراس. مرد ادامه داد: سیروس هیچ حالش خوش نیست. گفتم یه کم بیاد باهاش حرف بزنیم شاید آرومتر بشه. آخه می دونی زنش دو تا پاشو کرده تو یه کفش که طلاق می خوام. بعد مرد دستش را دراز کرد و گوله جوراب هایش را از پشت متکاها برداشت. از هم جداشان کرد و در هوا تکانشان داد و …

 







NS